همچنان نوری که هر سبزینه ای نوشد مدام
از سراپای وجودت شور را نوشیده ام
همچنان مرغی که می لغزد درون ابرها
در دل اندیشه های ژرف تو لغزیده ام
دل به چشمان تو بستم، لیک از چشمان تو
تا به عمق روح زیبایت به سر غلطیده ام
دور گشتم تا که گم گردم درون سایه ها
در دل هر سایه از بی مایگی رنجیده ام
چون برون کردم سر و جان از درون تیرگی
همنوا با ضرب باران بر زمین رقصیده ام
گرم و "پویا" در رهت جان را به کف بگرفته ام
از برای حس عام دوستی، رزمیده ام
مسعود دلیجانی
ما را در سایت مسعود دلیجانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 84